به نام دل...
قطره دلش دریا میخواست ولی خدا هر بار میگفت:تا دریا شوی راهیست بس طولانی...
هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کردوگذشت.قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رسید.و هر بار چیزی از عشق و رنج و صبوری آموخت.
تااینکه روزی خدا گفت:امروز روز توست. روز دریا شدنت مبارک باد.
قطره اما دیگر وسیع شده بود حتی دریا بودن را تاب نداشت.
تعارف را به زمین پرتاب کرد و به خدا گفت:اگر از دریا بزرگتر هم هست نشانم بده آخر من بینهایت را میخواهم.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت چون بینهایت بود.....
قطره دلش دریا میخواست ولی خدا هر بار میگفت:تا دریا شوی راهیست بس طولانی...
هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کردوگذشت.قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رسید.و هر بار چیزی از عشق و رنج و صبوری آموخت.
تااینکه روزی خدا گفت:امروز روز توست. روز دریا شدنت مبارک باد.
قطره اما دیگر وسیع شده بود حتی دریا بودن را تاب نداشت.
تعارف را به زمین پرتاب کرد و به خدا گفت:اگر از دریا بزرگتر هم هست نشانم بده آخر من بینهایت را میخواهم.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت چون بینهایت بود.....
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 8:40 توسط آرمین ...
|
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم. و حرف هایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند. و سرمایه ماورایی هر کس حرفهایی است که برای نگفتن دارد. حرفایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگرآنکه مخاطب خویش را بیابند.