به نام دل...

قطره دلش دریا میخواست ولی خدا هر بار میگفت:تا دریا شوی راهیست بس طولانی...

هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کردوگذشت.قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.

قطره از دست داد و به آسمان رسید.و هر بار چیزی از عشق و رنج و صبوری آموخت.

تااینکه روزی خدا گفت:امروز روز توست. روز دریا شدنت مبارک باد.

قطره اما دیگر وسیع شده بود حتی دریا بودن را تاب نداشت.

تعارف را به زمین پرتاب کرد و به خدا گفت:اگر از دریا بزرگتر هم هست نشانم بده آخر من بینهایت را میخواهم.

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت چون بینهایت بود.....