GHOROBE ASHEGHAN RANGASH TALAEST؛ AGAR CHE AKHARASH RANGE JODAEST....

امشب شب آخره که مزاحمت شدم......خورشيد فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم......بدرقه لازم ندارم ميرم عزيز ترين.......نذار بمونه زير پا.قلبم و بردار از زمين.....

"بازي روزگار را نمي فهمم !!! من تو را دوست دارم ... تو ديگري را ... و ديگري مرا ... و همه ي ما تنهاييم....

زندگي(عشق) قصه مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند : فروختي ؟ گفت : نخريدند تمام شد ....

che ghamgiine jade ..che bi rahme raftan.. jo0da misham az to0 jo0da mishii az man...

آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشمای تو سکوت شیشه ی دلم شکسته با صدای تو آخ که تمومه لحظه ها اسمتو یادم میاره گذشته ها ، گذشته ها هیچکی گناهی نداره .....

دو فرشته مسافر برای گذراندن شب،در خانه ی يک خانواده ثروتمند فرود آمدند.این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل ميهمانانشان راه ندادند،بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.

فرشته ی پيرتر در ديوار زير زمين،شکافی ديد و آن را تعمير کرد.وقتی فرشته ی جوان تر از او پرسيد چرا چنين کاری کردی،او پاسخ داد:"همه ی امور بدان گونه که می نمايند نيستند"

شب بعد این دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولی بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذای مختصری که داشتند،زن و مرد فقير،تخت خود را برای استراحت در اختيار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد،فرشتگان،زن و مرد را در حالی که گريه می کردند،ديدند.گاو آن دو که شيرش تنها وسيله امرار معاش بود،در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته ی پير پرسيد:"چرا گذاشتی چنين اتفاقی بيفتد؟آن خانواده اولی همه چيز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی،اما این خانواده دارايی اندکی داشتند،و تو گذاشتی که گاوشان هم بميرد."

فرشته پيرتر پاسخ داد:"وقتی که در زير زمين آن خانواده ی ثروتمند بوديم ديدم که در شکاف ديوار،کيسه ای طلا وجود دارد.از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند،شکاف را بستم و طلاها راز ديده شان مخفی کردم.ديشب وقتی در رختخواب زن و مرد خوابيده بوديم،فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم.همه امور بدان گونه که می نمايند نيستند و ما گاهی اوقات،خيلی دير به این نکته پی می بريم"

 

در بيمارستانی دو مرد بيمار در يک اتاق بستری بودند.يکی از بيمارن اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تخت بنشيند.تخت او در کنار پنجره ی اتاق بود.اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روی تخت بخوابد.

آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند؛هر روز بعد از ظهر،بيماری که تختش کنار پنجره بود،می نشست و تمام چيز هايی که بيرون از پنجره می ديد،برای هم اتاقيش توصيف می کرد.

بيمارديگر در مدت این يک ساعت،با شنيدن حال و هوای دنيای بيرون،روحی تازه می گرفت.

این پنجره رو به يک پارک بود که درياچه ی زيبايي داشت.مرغابی ها و قو ها در درياچه شنا می کردند.درختان کهن،به منظره ی بيرون،زيبايي خاصی بخشيده بود و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.همان طور که مرد این جزئيات را توصيف می کرد،هم اتاقيش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود تجسم ميکرد.

روز ها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود،جسم بی جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود.

مرد ديگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را با رضايت انجام داد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار،خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنيای بيرون از پنجره بيندازد،بالاخره او می توانست این دنيا را با چشمان خودش ببيند.

در کمال تعجب او با يک ديوار مواجه شد.

مرد،پرستار را صدا زد و پرسيد که چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند؟

پرستار پاسخ داد:"شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد اصلاً نا بينا بود،حتی نمی توانست ديوار را ببيند."