تبليغاتX
شام مهتاب
دلم یه روز گرفته بود ... مثل روزای بارونی ...از اون هواها که خودت حال و هواشو میدونی
چون شکست آينه، حيرت صد برابر مي شود بي سبب خود را شکستم تا بيننم کيستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 9:32  توسط آرمین ...  | 

از سخن چينان شنيدم آشنايت نيستم                      خاطراتت را بياور تا بگويم کيستم

سيلي هم صحبتي از موج خوردن سخت نيست            صخره ام هر قدر بي مهري کني مي ايستم

تا نگويي اشک هاي شمع ازکم طاقتي است               در خودم آتش به پا کردم ولي نگريستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 9:31  توسط آرمین ...  | 

گاهی آنقدر نگران رسیدن هستیم که مهمترین چیز را فراموش می کنیم...باید حرکت کنیم تا برسیم.


آمده ایم که با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم...نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 9:54  توسط آرمین ...  | 


هرگز مردی ولو بسيار نادان را نديدم که از وی چيزی نتوانسته‌ام بياموزم.
گالیله

بزرگترين درس زندگی اينست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گويند.
وينستون چرچيل
+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 9:14  توسط آرمین ...  | 

دو چيز را پاياني نيست : يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . البته در مورد اولي مطمئن نيستم!!! آلبرت انيشتين
+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 9:3  توسط آرمین ...  | 

http://forum.p30world.com/showthread.php?t=26819
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 20:17  توسط آرمین ...  | 

http://www.persopedia.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 20:3  توسط آرمین ...  | 

http://www.proverb.blogfa.com/cat-1.aspx

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 19:53  توسط آرمین ...  | 

دکتر شریعتی: آنجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک میریزد ،زندگی به رنج کشیدنش می ارزد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 10:12  توسط آرمین ...  | 

.به گوشت میرسه روزی ، که بعد از تو چی شد حالم
چه جوری گریه میکردم ، که از تو دست بردارم
نشد گریه کنم پیشت ، نخواستم بچه رفتارم
نخواستم بفهمی تو ، که من طاقت نمیارم
دلم واسه خودم می سوخت ، برای قلب درگیرم
یه روز تو خنده هات گفتی ، تو میمونی و من میرم
سرم رو گرم میکردم ، که از یادم بره این غم
ولی بازم شبا تا صبح ، تو رو تو خواب میدیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 21:48  توسط آرمین ...  | 

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،

پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 21:44  توسط آرمین ...  | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید :

آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند « با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی » را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان

کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :

عزیزم ، تو بهترین مونس من بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واورا نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 17:23  توسط آرمین ...  | 

غرور

قناری عاشق کرکس شده بود جسه بزرگ و پرهای زمخت کرکس برای قناری

کوچک مظهر قدرت بود. یک روز قناری و کرکس کنار هم روی دیوار یک خانه

روستایی نشستند مرد روستایی که آن ها را دید گفت: حیف از این قناری زیبا

 که با پرنده ای به این زشتی همنشین شده ، پرها و صدای زیبای قناری کجا

و کرکس کجا؟ قناری نگاهی به پرهای نرم و خوشرنگش انداخت غرور سر تا

پای وجودش را فرا گرفت، پر کشید و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 12:45  توسط آرمین ...  | 

عمری است که مثل سنگ خوابی ای دل حیف است که عشق را نیابی ای دل آب آمد و از سرت گذشت، اما تو در خواب به دنبال سرابی ای دل
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 12:36  توسط آرمین ...  | 

به نام دوست که دست تمنا بسوی اوست

 

قدر چشم هايم را بيشتر ميدانم...

 

خيلي وقت است چيز خوبي ننوشته ام/ گمم/ گم شده ام/ ديگران گمم کرده اند/ مي زنم بيرون

همه ي خيابان را در خودم راه ميروم!..از خودم خستگي ميزند توي خودم؛راستي تا يادم نرفته

به خواب اگر مي روي ، وقت شد به خواب من هم سري بزن!!! بر مي گردم خانه، يک نفر

نقاشي هاي من را جابجا کرده...عصباني مي شوم...!..بوم...رنگ آبي را بر ميدارم تا دوباره

عاشقت شوم؛ يک خط که مي کشم نوک قلم مي شکند، تيغ کجاست؟!.همين که روي مداد مي

لغزانمش ناگهان صداي خنده ات گوشم را پُر مي کند!..اشک هايم را قورت ميدهم، ولي باز

چشمانم تار مي شوند،آخ...هيچ چيز تو را دوباره به من پس نمي دهد،حالا با صداي بلند گريه مي

کنم...چقدر بچه شده ام من...انگشتم مي سوزد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 14:1  توسط آرمین ...  | 

زندگی همیشه بهار نیست گاهی ابرخزان بر ان سایه مرگ می افکند و باوفاترین یاران را از هم جدا میکند.
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 14:32  توسط آرمین ...  | 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود ...

اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتی !

اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد

اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم

اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد تا ديگری از سر جوانمردی بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،

اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود ،ترس نبود ، زيبايی نبود  و خوبی هم  شايد!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:26  توسط آرمین ...  | 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که ازاو پرسیدند: فروختی؟  گفت: نخریدند،تمام شد… !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 18:26  توسط آرمین ...  | 

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شکوهی دارد ایستادن بر روی دو پا آن لحظه که به زمین خوردم!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 18:24  توسط آرمین ...  | 

زرد است که لبریز حقایق شده است. تلخ است که با درد موافق شده است .
شاعر نبودی؛ وگرنه می فهمیدی پاییز بهار است که عاشق شده است. (ونوس)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 18:22  توسط آرمین ...  | 

ز مرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد، از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوسد...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:43  توسط آرمین ...  | 

سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد
اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:42  توسط آرمین ...  | 

جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم
این متاعیست که هر بی سر و پایی دارد...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:41  توسط آرمین ...  | 

اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:39  توسط آرمین ...  | 

خدایا در برابر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشد مرا با"نداشتن"و "نخواستن " رویین تن کن، همه بدبختی های انسان بابت همین دو چیز است: چون"داشتن" انسان را محافظه کار و ترسو می کند! و"خواستن" آدم را بزدل وچاپلوس!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 11:46  توسط آرمین ...  | 

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی است برای نگفتن ؛حرفهایی که هرگز سر به ابتزال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه ی ماورائی هرکس حرف هاییست که برای نگفتن دارد حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب اصلی خویش را بیابند
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 11:39  توسط آرمین ...  | 

همه افراد خوشبخت خدا را در دل دارند ، پس تو را جه غم که اینقدر

احساس تنهایی میکنی ، بدان در تنها ترین لحظات و در هر شرایط

خداوند با توست . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 18:10  توسط آرمین ...  | 

هیچوقت شک هایت را باور مکن ، و به باور هایت شک نکن
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 18:8  توسط آرمین ...  | 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد

دیگران ابراز انزجار می کند که

در خودش وجود دارد

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 18:7  توسط آرمین ...  | 

در دشمنی دورنگی نیست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.

دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 18:6  توسط آرمین ...  |